عجب داستان عجیبیه!

داستان زندگی

باز هم الموت، اولّین هیچهایکمون

اوّلین ماشین جاده‌ای بود که هیچهایک می‌کردیم. ذوق‌زده بودیم و ناامید. حداقل می‌دونم که من توی دلم ناامید بودم؛ امّا جرئت نمی‌کردم بروز بدم. فکر می‌کنم رسول هم همین طور بود. ناامید بودیم از این که همه چیز خیلی عادی بود. راننده، حرفای عادی می‌زد و اتّفاق خاصی که مدام انتظارش رو می‌کشیدیم امّا نمی‌دونستیم چیه، نمی‌افتاد.
نزدیکای کرج بودیم که راننده تصمیم گرفت مسافر بزنه. یه آقایی که سنّی ازش گذشته بود، امّا پیر نبود، خوش‌خوشَک سوار ماشین شد و در حالی که داشت در یا کمربند رو می‌بست – درست یادم نیست- خیره به یه جایی از ماشین که هیچ چشم و حتّی صورتی وجود نداشت، طوری که انگار مخاطبش همه‌ی ما باشیم گفت: “عجب داستان عجیبیه”
با دست زدم به رسول که حواسش رو جمع کنه. با خودم گفتم آها، این می‌تونه یه مکالمه‌ی جالب باشه. از بی‌مقدّمه صحبت‌کردنش خوشم اومده‌بود. چند شب پیش، در حالی که مغزم پور بود از فکرهای مختلف، نمی‌دونم چرا، دوست داشتم از راننده تاکسی بپرسم. از زندگی بپرسم. می‌خواستم ازش بپرسم “تا این جا چطور بود؟ چطور داری می‌گذرونی؟ چی فکر می‌کردی و چی شد؟” حتّی توی ذهنم جمله‌هام رو هم آماده کرده‌بودم امّا نتونستم بگم. نمی‌دونم چرا اون شب دوست داشتم با اون راننده تاکسی صحبت کنم. شاید چون توی چهره‌ش همون پریشونی‌ای رو داشت که اون مسافر کرجی هم داشت. حتّی عینکش هم مثل اون مرد بنددار بود. بگذریم؛ اصلاً قرار نبود راجع به تاکسی چند شب پیش حرف بزنم. برگردیم به تاکسی‌ای که از اول صحبتش بود.
راننده پرسید: “چی گفتی آقا؟”
“می‌گم عجب داستان قشنگیه”
پریدم وسط مکالمه‌ای که توی این لحظه انگار توی هیچ طرفش نبودم: “چی عجیبه آقا؟”
“زندگی… مث یه داستانه. عجیب نیست؟”
همین بود. هر چی که از اون آقا یادمه و در واقع هر چی که بود، همین بود. ما همون جا از ماشین پیاده شدیم. به رسول گفتم که چه آدم عجیبی بود. رسول هم گفت “آره. خیلی عجیب بود” و باز هم تموم.

اون مرد رو کلاً یادم رفته بود. دور از انتظار هم نبود. در مقایسه با داستان‌هایی که توی این چند سفر گیرمون اومده بود، داستان اون مرد به سه خط هم نمی‌رسید. صرفاً یک آدمِ عجیب.

قهرمان داستانت خودتی

دیشب علی داشت باهام درد دل می‌کرد. سعی داشتم تا جایی که می‌تونم به حرفاش با دقت گوش کنم و درست و منطقی راهنماییش کنم. راه حلّ مشکل علی از نظر من خیلی راحت بود ولی هر چی سعی می‌کردم نمی‌تونستم قانعش کنم. انگار روی کاغذ قانع می‌شد امّا در عمل نه. بهش گفتم “علی، فکر کن یه داستانه زندگیت.” یهو از جام پا شدم و گفتم “پشمااااااااام!” یاد اون مرد افتادم. در واقع اون مرد رو که انگار به کلّی از خاطر برده‌بودم، دوباره به یاد آوردم. گفت چی شده؟ گفتم بعداً برات تعریف می‌کنم.
“شخصیت اصلی داستان خودتی، فقط بیا بیرون از خودت. بیا بیرون از بالا به این داستانه نگاه کن. ببین چقدر همه چی شبیه قصّه س. فقط کافیه از خودت بپرسی که اون قهرمان داستان باید چیکار کنه؟ و بعد دوباره برگردی توی کالبد همون قهرمان و همون کارو بکنی. کاری که من نکردم و چقدر اشتباه کردم.”

دو جلد رمان، دو نویسنده، یک داستان

بعد که با علی بیشتر صحبت کردم، بیشتر به این پی بردم که زندگیمون توی این سه سال چقدر شبیه به داستان بوده.
شاد بودم. برای چند لحظه انگار از کالبد شخصیت اصلی داستانم اومدم بیرون. به این فکر می‌کردم که چقدر داستان جذّاب و عجیبیه داستان زندگیم. که اگر همون طور که بوده، کتاب بشه، چقدر خونده می‌شه. تهران اومدن، درس نخوندن، عاشق شدن، شکست خوردن، کار کردن توی کافه، تدریس، هیچهایک، دستفروشی… پوفففففف… کی فکرش رو می‌کرد؟ همه‌ی این داستانا توی سه سال؟! به علی گفتم بیا داستان زندگیمونو کتاب کنیم. یه کتاب که شخصیت‌هاش من و تو باشیم. اتفاقاتی که توی این چند سال برای زندگیمون افتاد رو بنویسیم. تو با قلم و از دید خودت و من هم همینطور. شاید یه روز نوشتیم. خدا رو چه دیدید؟

خب که چی؟

اولین خب که چی‌ای که این داستان داره، اینه که داستانا ممکنه همیشه خب که چی نداشته باشن! البته همه دارن ها، منتهی ممکنه دیرتر بفهمیمشون. یا ممکنه اثرشون رو بذارن و ما هیچ وقت نفهمیمشون. ولی می‌خوام اینو بگم که وقتی مشکلی داری، مثل یه داستان با زندگیت برخورد کن. سعی کن برای چند دقیقه از کالبدِ شخصیت اصلی داستانت بیای بیرون. اصلاً بشو اون آدمی که روی صندلی گهواره‌ایش نشسته، پا رو پا انداخته و با یه پیپ گوشه‌ی دهنش، داره کتاب می‌خونه. یه پک به پیپت بزن و سعی کن فکر کنی که اگه تو جای شخصیت اصلی بودی چیکار می‌کردی.

اینا رو هم بخون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *