الاغ سواری در کاشان، از رویا تا واقعیت (بخش اول سفرنامه‌ی کاشان)

الاغ سواری در کاشان

بیا این الاغو بگیر، پیاده سفر نکن!

نمی‌دونم کجا بودم. فقط می‌دونستم که هیچهایک کرده‌م به یه روستای خیلی قدیمی. اولِ روستا ایستاده بودم و غرق زیبایی خونه‌های گلی بودم. یهو دیدم سمت راستم یه آقایی مشغول انجام یه کاریه. چه کاری؟ نمی‌دونم! رفتم که باهاش صحبت کنم. طبق معمول بهش گفتم که ایرانگردم و شکل سفرم رو براش توضیح دادم. اون هم وقتی شنید که خودم وسیله‌ای برای سفر ندارم، بهم یه الاغ سفید رنگ هدیه داد و گفت که از این به بعد هر جا می‌خوای بری با این الاغ برو! چیزای زیادی از اون روستا یادم نیست جز این که یه مسجد خیلی باشکوه و بزرگ داشت و زن‌های چادرمشکی زیادی اطراف و توی مسجد در حال عزاداری بودن.
از خواب بیدار شدم و با تعجب، خوابم رو برای بچه‌ها تعریف کردم. محمدرضا گفت بذار تعبیر خوابتو پیدا کنم. بهش گفتم که به تعبیر خواب اعتقاد ندارم امّا خیلی کنجکاو بودم که ببینم به اصطلاح “تعبیر” خوابم چی می‌تونه باشه. محمدرضا گفت که صاحب جاه و مال و منال می‌شی. با خودم گفتم چی از این بهتر و راستش رو بخواید ته دلم یه خرده خوشحال هم شدم.

چطور سر از کاشان در آوردیم؟

دو روز بعد، علیرضا اومده‌بود اتاق ما که با هم یه لیوان چایی بخوریم و در همون حین، من عکسای سفر تورکم‌صحرا رو هم براش بریزم رو فلشش. داشتیم عکس‌ها رو یکی یکی نگاه می‌کردیم و روی هر عکس چند دقیقه مکث می‌کردیم و راجع به خاطرات مربوط به عکس حرف می‌زدیم و با بیشترشون می‌خندیدیم. لا به لای صدای خنده‌هامون بودیم که یهو گفتم “علیرضا، بیا بریم سفر” علیرضا گفت: “بریم. الان؟” من جا خوردم. اصلاً انتظار نداشتم که علیرضا تا این حد با پیشنهاد یهوییم راحت کنار بیاد. گفتم “آره. همین الان.” پرسید کجا و من گفتم می‌ریم کاشان. نزدیکه.

ساعت ۴ و نیم عصر: چای نوشیدن در خوابگاه – ساعت ۶ عصر: اتوبان قم، در حال تلاش برای هیچهایک به کاشان

دو ساعت بعد در حالی که داشتم برای علیرضا توضیح می‌دادم که جانِ مار* چه کیفیتی داره، از درهای متروی حرم مطهّر خارج شدیم. از چند نفر پرسیدیم که چطور باید رفت قم و پیاده خودمون رو به اتوبان قم رسوندیم. از تهران تا قم رو با یه سواری و از قم تا کاشان رو با دنگ و فنگِ** آقا محمّد رفتیم. محمّد کارش ترانزیت سوخت بود. از عراق سوخت بار می‌زد و می‌برد پاکستان و افغانستان. تمام کشورهایی که می‌رفت جاهای ناامنی بودن امّا وقتی ازش پرسیدیم نمی‌ترسی برات اتفاقی بیفته، گفت که نه از پسشون بر میایم. فهمیدیم که همیشه با چند تا تریلی دیگه گروهی سفر می‌کنه تا براشون اتفاقی نیفته. تو راه بهمون از بادوم‌هندی‌های خوش‌مزه‌ای تعارف کرد که می‌گفت از عراق با قیمت کم‌تری خریده. ما هم یه خرده نون برنجی کرمانشاه داشتیم که با چایی و تخمه خوردیم. :)))

علیرضا و دنگ و فنگِ آقا محمّد
علیرضا و دنگ و فنگِ آقا محمّد

نبسته‌ام به کس دل!

از اوّلین چیزایی که توی مکالمه‌مون با محمّد راجع بهش صحبت شد، رابطه بود. می‌گفت “از دوست‌دخترهاتون بگید.” بهش گفتم که ما دوست‌دختر نداریم. گفت مگه می‌شه دانشجو باشی و تهران درس بخونی ولی دوست‌دختر نداشته‌باشی؟ گفتم ما از اون دوست‌دخترنداراشیم. باور نکرد. چون که بعد از یه ساعت که صمیمی‌تر شده‌بودیم، دوباره ازمون خواست که از دوست‌دخترامون بگیم. باز هم بهش گفتم که نداریم. این بار باور کرد امّا انگار جا خورده‌بود. پرسید چرا و من براش مفصّل از دلایلم برای ردّ رابطه صحبت کردم و قانعش کردم که زندگی بدون رابطه شادتره و چقدر رها رها رها من!

بنازم باکوی خود را که حسنش آن و این دارد

با محمّد بیشتر گپ زدیم و وقتی که براش از رابطه‌ی قبلیم صحبت کردم، بهم گفت که یه کاری کن. گفتم چه کاری؟ گفت “شما باید برید باکو”. پرسیدم چرا؟ گفت که اونجا هم مسجد هست و هم دیسکو. هر کی خواسته‌باشه می‌ره توی مسجد و اونی هم که مسجد نمی‌ره، می‌ره اون ور خیابون توی دیسکو. ما هم با استناد به حافظ که می‌گه “… چو آنش هست و اینش هست/بنازم دلبر خود را که جسنش آن و این دارد”، تصمیم گرفتیم یه جایی توی ذهنمون به باکو رفتن هم فکر کنیم. مخصوصاً اون جا که محمّد گفت برای رفتن با من تماس بگیرید تا با رفیقام بفرستمتون تا پول کرایه ماشین هم ندین.

هوای کاشان شرجی می‌شود!

ساعت ۱۰ و نیم شب، کنار عوارضی کاشان از محمّد خداحافظی کردیم و پیاده راهی ورودی شهر شدیم. بعد از یک تپه‌نوردی نسبتاً راحت، به بولوار ورودی کاشان رسیدیم. تصمیم گرفتیم اول بریم سمت باغ فین. اردی‌بهشت بود و هوای کاشان توی اون شب عجیب و غریب‌ترین چیزی بود که می‌تونست باشه. شمالِ*** خنکی می‌زد و رطوبت توی هوا کاملاً حس می‌شد. زمین‌ها خیس بود و هر از گاهی دو قطره بارون، نم رو لباسامون می‌نشوند. شب رو اطراف باغ فین خوابیدیم. با صدای اذونِ صبح از خواب بیدار شدم. هوا اونقدر سرد بود که هر کاری کردم نتونستم بخوابم. به علیرضا گفتم می‌رم چوب پیدا کنم تا یه آتیشی درست کنم و یه خرده گرم بشم. توی یه باغ خیلی قشنگ اطراف باغ فین یه آتیش کوچیک درست کردم و علیرضا رو صدا زدم که بیاد گرم بشه. صبحونه‌مون رو که کنسرو لوبیا بود، روی همون آتیش آماده کردیم. دو ساعتی از حافظ و خیام و مولانا حرف زدیم، آهنگ گوش کردیم و بعد از این که دومین چایی‌ای که دم کرده‌بودیم رو هم خوردیم، با انرژی به سمت باغ فین حرکت کردیم.

دست کوتاه من و دامنِ آن سرو بلند؟

خب من عاشق درختم. تقریباً همه‌ی درخت‌ها رو دوست دارم امّا سرو رو به خاطر شعرهای زیادی که از حافظ و سعدی راجع بهش وجود داره یه جورای دیگه‌ای دوست دارم. ما شب به کاشان رسیدیم امّا صبح بعدش، با اوّلین پرتوهای نوری که بهمون رسید، چشمم به سروهای بلندی افتاد که دور و برمون و از فاصله‌های دور دیده می‌شدن. سروهای بلندی که هیچ وقت مشابهشون رو جایی ندیده‌بودم. با میوه‌های زرد رنگ قشنگشون که مثل درخت کریسمس تزیین شده‌بودن. دیگه ساعت ۹ صبح شده بود و وقتش رسیده بود که از جای گرم و نرممون کنار آتیش دل بکنیم. توی تمام مدّتی که اونجا نشسته‌بودیم، صدای یه دارکوب رو هم می‌شنیدیم که با راهی شدن به سمت باغ فین، مجبور شدیم که از اون هم خداحافظی کنیم. با این که نمی‌دیدیمش، ازش خداحافظی کردیم و رفتیم.

موزه‌ی اسباب‌بازی دیگه چیه؟

از باغ فین برگشته‌بودیم. توی میدون امام حسین کاشان، گوگل‌مپ رو باز کردم تا دنبال خونه‌ی طباطبایی بگردم که چشمم افتاد به یه جایی به اسم موزه‌ی عروسک و اسباب‌بازی. توی مسیر از چند نفر راجع بهش پرسیدیم ولی توضیحات هیچ کس قانعمون نکرد. ما هم تصمیم گرفتیم خودمون بریم و ببینیم که موزه‌ی اسباب بازی دقیقاً چه جور جاییه.
یه در آبی رنگ خیلی قشنگ، موزه رو از کوچه‌ی باریک و گلیش جدا می‌کرد. بلیط رو که گرفتیم، وارد یه حیاط خیلی باصفا شدیم که دور تا دورش اتاق بود. سمت راستمون چند تا پله بود که وقتی ازشون پایین می‌رفتیم، صدای آواز و تنبک به گوشمون خورد و همون جا بود که فهمیدیم یه خاطره‌ی قشنگ در حال ساخته‌شدنه. آقای سهرابی، توی زیرزمین کنار حوض آبی‌ای که هم‌رنگ لباسش بود ایستاده بود و داشت برای بچه‌ها و بزرگترهایی که جلوی حوض روی صندلی نشسته‌بودن نمایش اجرا می‌کرد. نمایش تکم. (راجع به تکم اینجا بخونید.)

موزه عروسک و اسباب بازی کاشان
موزه عروسک و اسباب بازی کاشان

الاغ من پیره، ترمز نمی‌گیره!

آقای سهرابی داشت تکم رو می‌ذاشت سر جاش که چشمش به ما افتاد. از من پرسید که دوست دارم توی اجرای یه نمایش بهش کمک کنم؟ من هم گفتم چرا که نه؟! رفتم نزدیک و چیزی نگذشت که دیدم سوار یه الاغ اسباب بازی بزرگ و چوبی ام و دارم با الاغ جدیدم حال می‌کنم. آقای سهرابی می‌خوند “آقا خبر خانوم خبر الاغ سوارم من/ اگه شما رو زیر کنم تقصیر ندارم من…” و من با الاغم که بهترین و جدیدترین خورجین مد روز رو هم داشت، مشغول رقصیدن و گاهاً جفتک‌پرونی بودم.
کلیک کنید و ویدئوی الاغ‌سواری منو توی اینستا ببینید.

صدای تشویق حضار

الاغ‌سواری من علاوه بر این که برای خودم یک تجربه‌ی به شدّت شاد و جدید بود، توجّه همگانِ حاضر در اونجا رو هم جلب کرد. اون روز سه بار نمایش الاغ‌سوار رو اجرا کردم که بار دوم و سوم به خاطر تشویق گرم حضّار و قطع نشدن صدای تشویقشون، بدون وقفه و پشت سر هم انجام شد و من شرکت در نمایشِ الاغ‌سواری رو هم توی رزومه‌م ثبت کردم.

کاشان همین بود؟

کاشان همین نبود. کاشان کلّی ماجرای دیگه داره. کلّی زیبایی داره که هنوز باید راجع بهشون صحبت کنم. از لهجه‌ی گرم و آهنگینِ کاشی گرفته تا کارگاه‌های شَعربافی‌ای که توش هنوز عکس‌های قدیمی و آفتاب‌خورده رو دیوار بود گرفته تا آشنا شدن با دو تا دوستِ نیوکاسلی و صحبت‌کردن باهاشون راجع به پینکفلوید، همه چیزایی هستن که توی قسمت بعدی سفرنامه‌ی کاشان باید راجع بهشون حرف بزنم.

پاورقی
* یه دوست شکارچی مازندرانی داریم که توی سفر پیداش کرده‌یم. می‌گفت “جانِ مار (مادر)، چیزیه که هیچ چیزی، هیچ چیزی، هیچ چیزی توی دنیا، جای مادر رو نمی‌تونه بگیره.”
** یه تریلی‌هایی هست به اسم Dong Feng که توی زبون محاوره‌ای، شنیده‌م که بعضی‌ها بهش “دنگ و فنگ” هم می‌گن.
*** توی لهجه‌ی گنابادی، به نسیمِ خنک، شمال (شُمال یا شِمال) گفته می‌شه.

اینا رو هم بخون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *