از کاشان تا نیوکاسل (قسمت دوم سفرنامه کاشان)

سفرنامه کاشان

قسمت اوّل سفرنامه کاشان رو می‌تونید اینجا بخونید.

از موزه‌ی اسباب‌بازی اومدیم بیرون. با لبخندی روی لب. با خودم می‌گفتم اگر وقت کم نیاوردیم دوباره سری به موزه بزنیم. لذّت الاغ‌سواری و دیدنِ خنده‌های تماشاگرها هنوز توی وجودم بود. توی کوچه‌پس‌کوچه‌های گلی کاشان قدم می‌زدیم و لابه‌لای درهای کوچیک خونه‌ها دنبال پیداکردن شباهت‌هایی با گناباد و نیشابور، شهرهای من و علیرضا، می‌گشتیم.

زیاد از موزه دور نشده‌بودیم که یه در باز که ازش صدای کار کردن متناوب با یک دستگاه میومد، توجّهمون رو جلب کرد. متوجّه یک تابلو بالای در شدیم. نزدیک رفتیم تا متن روی تابلو رو بخونیم: “کارگاه شعربافی“. توی باغِ فین، چند نمونه از صنایع دستی کاشان رو دیده‌بودیم و می‌دونستم که شَعر، یک نوع پارچه س امّآ اطّلاعات بیشتری راجع بهش نداشتم. مردّد بودیم که وارد کارگاه بشیم یا نه؛ امّآ نهایتاً یاالله گفتیم و از در باریک کارگاه وارد شدیم.

در حالی که از پلّه‌های کارگاه پایین می‌رفتیم، سلام کردیم. پیرمرد حدوداً شصت‌ساله‌ای که یک سیگار هم گوشه‌ی لبش بود، با مهربونی جواب سلاممون رو داد.
+ می‌تونیم بیایم تو؟
– بله؛ بفرمایید. دیدنش مجّانیه.
کارگاه بزرگی بود که دیوارهای رنگ‌ورورفته‌ش نشون می‌داد مدّت‌ها پیش ساخته شده. دو دستگاه بزرگ شعربافی وسط کارگاه بود و اطرافش دستگاهإهای کوچیک دیگه‌ای قرار داشت. روی دیوار یادگاری‌هایی از سال ۱۳۲۶ نوشته‌شده بود. روی یک دیوار دیگه سه عکس قدیمی از آیت‌الله خمینی، خامنه‌ای و خاتمی چسبونده شده‌بود که حسابی رنگ و روشون رفته‌بود. دو پیرمرد توی کارگاه بودن. یکیشون بعد از این که جواب سلاممون رو داد، به کارش پشت دستگاه ادامه داد و صدای دستگاه شعربافی کلّ کارگاه رو پر کرد. پیرمردی که سیگار هنوز گوشه‌ی لبش می‌سوخت، با ما صحبت می‌کرد. بهمون گفت که شَعر، پارچه‌های سیاه‌رنگیه که کردها دور سر یا کمرشون می‌بندن و یک پارچه بهمون نشون داد. توی این فکر بودم که برای یادگاری یا سوغات یه تیکّه پارچه بخرم امّا وقتی که گفت قیمت همین پارچه ۲۰۰ هزار تومنه، به کلّی منصرف شدم. انتظار چیزی غیر از این رو هم نباید می‌داشتم. شَعر، تماماً از ابریشم ساخته می‌شه و قیمت ابریشم هیچ وقت دانشجویی نبوده! شعربافی از قدیم توی کاشان رواج داشته و جالب اینجا ست که تمامِ پارچه‌هایی که توی کاشان بافته می‌شده به سمت غرب ایران فرستاده می‌شده و توی خود کاشان استفاده‌ای نداشته. الان هم همینطوره.

خانه بروجردی‌ها - سفرنامه کاشان
سقف خانه بروجردی‌ها

از کارگاه بیرون اومدیم و راهی خونه‌های قدیمی شدیم. خانه‌ی طباطبایی اوّلین جایی بود که دیدیم. یکی از نکات جالبی که راجع به خونه‌های کاشان وجود داره، اینه که تمامی این خونه‌ها، با یه راهروی ورودی خیلی ساده و بی نقش و نگار شروع می‌شن. وقتی که برای اوّلین بار توی یکی از این راهروها قرار می‌گیری، اصلاً فکر نمی‌کنی که بعد از طی کردن یک پیچ و وارد شدن به حیاط، با دنیایی از رنگ و لعاب و هنر معماری روبه‌رو بشی. خانه‌ی طباطبایی و بروجردی رو دیدیم و برای این که دیدنِ خونه‌ها تبدیل به کاری کسالت‌بار نشه، تصمیم گرفتیم بقیه‌ی خونه‌ها رو نگه‌داریم برای بار بعدی که به کاشان بریم.

خونه‌های قدیمی کاشان همه نزدیک هم و توی بافت قدیمی شهر قرار گرفته‌ن. می‌شه فاصله‌ی بین خونه‌ها رو پیاده و از توی کوچه‌های قدیمی طی کرد. خونه‌های قدیمی با بادگیرهای باشکوه هر طرف دیده می‌شن. خانه‌ی عبّاسیان رو رد کردیم و وارد حمّام سلطان امیراحمد شدیم. حمّام رو به خاطر سقفش خیلی دوست داشتم. توی خونه‌های قبلی، هر وقت دنبال یه راه می‌گشتیم که بریم روی پشت بوم، به در بسته می‌خوردیم امّا بعد از رد شدن از در ورودی حمّام، یک راه‌پلّه وجود داشت که ازش بالا رفتیم و خودمون رو به پشت بوم رسوندیم. دیدنِ بافت قدیمی کاشان از روی پشت بوم حمّام، برای من ازدیدن تمام خونه‌های رنگارنگِ کاشان لذّت‌بخش‌تر بود.

از ظهر گذشته بود و هنوز دو سه ساعتی برای گشتن توی کاشان وقت داشتیم. تصمیم گرفتیم مسجدِ آقابزرگ رو ببینیم. مسجد یه خرده از حمّام فاصله داشت امّا فاصله اون قدری نبود که بخوایم لذّت پیاده رفتن و دیدنِ محلّه‌های قدیمی رو از خودمون بگیریم. بعد از بیست دقیقه به مسجد رسیدیم. یک ساختمون بزرگ با معماری باشکوه ایرانی-اسلامی که طبقه‌ی همکفش مسجد و طبقه‌ی زیریش رو مدرسه تشکیل داده بود. زیر ایوون مسجد نشسته‌بودیم تا استراحت کنیم. به شدّت هوس چای کرده‌بودیم. علیرضا قوریمون رو برداشت تا بره یه جایی آب جوش پیدا کنه. وقتی برگشت، با تی‌بگ، برای خودمون چای آماده کردیم و با نون‌برنجی‌هایی که نزدیک قم خریده‌بودیم، خوردیم.

تصویری از چای نوشیدن در سفر - سفرنامه کاشان
علیرضا با قوری چای و لیوان سفری!

زیر ایوون مسجد نشسته‌بودیم و در حالی که چای می‌خوردیم، به آواز غلامِ چشم شجریان گوش می‌کردیم که چشممون به یه پیرمرد و پیرزن خارجی افتاد که با کنجکاوی این طرف و اون طرف رو نگاه می‌کردن. دوست داشتم باهاشون صحبت کنم. بهشون نون برنجی تعارف کردم و بعد از این که کمی راجع به نون برنجیا باهاشون شوخی کردم، صحبتهامون بیشتر شد. اهل نیوکاسل انگلیس بودن. پیرمرد، مهندس عمران بود و از قیمتِ بالای ویزای ایران شاکی بود. من هم در جواب گفتم An eye for an eye و از تحریم‌ها و اذیت‌های اتّحادیه‌ی اروپا برای ایران گفتم. حرفم رو قبول کرد و گفت که به نظر منطقی می‌رسه. بهش گفتیم که نیوکاسل رو به خاطر تیم فوتبالش می‌شناسیم. اینجا همسر مهربونش وارد صحبت شد و گفت “حیف که الان دیگه تیم خوبی نداریم”. پیرزن از نحوه‌ی یادگیری زبان انگلیسیم پرسید. گفتم که فیلم‌های زیادی دیده‌م و بیشتر از هر چیزی زبانم رو مدیون فیلم‌هایی هستم که دیده‌م.
– امّا چطور؟ سایت‌هایی که این فیلم‌ها رو نشون می‌دن توی کشور شما فیلتر نیستن؟
پیرمرد به جای من جواب داد :”لابد وی‌پی‌ان استفاده می‌کنن” و من هم تایید کردم.

دیگه حرفی برای گفتن نداشتیم. می‌خواستیم از هم خداحافظی کنیم که یهو یادم افتاد یک زوج مسنّ بریتانیایی، بهترین آدم‌هایی هستن که می‌شه باهاشون راجع به پینک‌فلوید صحبت کرد.
+ چون نیوکاسلی هستید می‌پرسم. احیاناً شما طرفدار پینک‌فلوید نیستید؟
این رو که پرسیدم، گل از گل جفتشون شکفت. گفتن که جفتشون از قدیم و زمانی که دانشجوی کالج بوده‌ن، طرفدار پینک‌فلوید بودن. وقتی برام از پینک‌فلوید، گذشته و خاطرات جوونیشون صحبت می‌کردن، با لبخند نگاه هم می‌کردن و من متوجّه شدم که از یادآوری این خاطرات دارن لذّت می‌برن. از پیرمرد پرسیدم که کدوم آهنگ پینک‌فلوید رو بیشتر از همه دوست داره و جواب داد Wish You Were Here. وقتی اسم این آهنگ رو برد، جفتمون ناخودآگاه شروع کردیم به خوندن آهنگ و بعد از چند ثانیه که متوجّه شدیم چه اتّفاقی افتاده، زدیم زیر خنده. داشتم از این صحبت‌ها نهایت لذّت رو می‌بردم و آرزو می‌کردم که محمّد (بزرگترین طرفدار پینک‌فلویدی که تا به حال توی عمرم دیده‌م) هم پیشم بود و می‌تونست این زوج نازنین رو ببینه.

موقع خداحافظی پیرزن دستمون رو گرفته‌بود و ازمون جدا نمی‌شد. بهمون لبخند می‌زد و برامون آرزوی موفّقیّت می‌کرد. ازشون جدا شدیم، یه تاکسی گرفتیم و راهی جادّه شدیم. بعد از حدود ده دقیقه پیاده راه رفتن کنار جادّه، حدود ۱۰۰ متر جلوتر از ما، یه تریلی ترمز زد. سوار ماشین شدیم و از کاشان تا تهران رو با همون ماشین رفتیم.

کاشان پر از قشنگی بود. پر از هنر. پر از شگفتی. تنها بدی این سفر در مقایسه با سفرهای قبلیم این بود که آدم‌های زیادی رو ندیدم. دوست‌های زیادی پیدا نکردم و فکر کنم تا به حال متوجّه شده‌ید که هیچهایک در مورد آدم‌ها و قصّه‌هاشونه و از این نظر، سفرنامه کاشان از نظر من یه سفرنامه‌ی معمولی محسوب می‌شه. شما نظرتون راجع به این سفرنامه چیه؟ تا حالا کاشان رفته‌ید؟

اینا رو هم بخون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *